روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
203
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
راه پيمايى به گروهى ميرسيديم و همهء روز از اردوگاه آنان ميگذشتيم ، در حقيقت به انتهاى اردوگاه و جمعيت آنان نمىرسيديم و هر جا كه آب و سبزهاى بود ، چادر برافراشته و جمع شده بودند . چهرهء همهء اين جغتائيان آفتاب سوخته و زشت بود كه گفتى از دوزخ گريختهاند . از لحاظ عده هم چنان كه گفته شد به نظر بيشمار ميرسيدند . اين سرزمين همه دشت است و همواره هواى آن بسيار گرم . به همين جهت هم از لشكريان و قبيلهء تيمور هر كه با وى ميرود شامگاه راه پيمايى ميكنند . روز را در نقطهاى كه مشرف به آب و سبزى و علف باشد ، ميگذراند و باز شب به راه ميفتد و بر اثر تيمور ميرود . اينك بعد از ظهر براى آرميدن به چادر بعضى ازين جغتائيان كه توصيف آنان در بالا گذشت فرود آمديم و به مجرد فرا رسيدن شب به راه افتاديم . فرداى آن روز كه جمعه بود ، ميانروز به دهى رسيديم و ناهار خورديم و بعد از ظهر را در آنجا آسوديم و شب به شهرى نسبة بزرگ رسيديم كه فراموش كردم نامش را ثبت كنم . * اين شهر سابقا شهرى محصور و معروف و فوق العاده بزرگ بود . اما اينك به ويرانى افتاده است و با آنكه هنوز هم در آن خيلى مساجد و ساختمانهاى زيبا برپاست بسيارى از خانههاى آن غير مسكون است . درينجا شب را خوابيديم و شنبه را هم مانديم و پس از آنكه خلعت ( زربفت ) بما پوشانيدند بر اسب سوار شديم و به راه افتاديم و شبانه به بعضى از چادرهاى جغتائيان رسيديم و در آنجا خوابيديم . يكشنبهء فرداى آنشب براى ما اسبهاى عالى آوردند و همان قبل از ظهر به راه افتاديم و همهء آن روز باد چنان با شدت ميوزيد كه غالبا نزديك بود از اسب سرنگون شويم و دم گرما چنان بود كه گويى آتش است . راه ما از بيابان شنزارى ميگذشت و باد گرم آن بشدتى ريگ بر ما ميپراكند كه چشم جايى را نميديد و سرانجام نزديك بود كه راه را گم كنيم . چند بار مشاهده كرديم كه بيراه رفتهايم و عاقبت آن بزرگ ( ميرا بزار ) كه با ما همراه بود مردى را به زور به اردوى جغتاى فرستاد تا از آنها بخواهد كه